أيوب صبري باشا (پاشا) (مترجم: عبد الرسول منشى)
221
مرآة الحرمين (سفرنامه مكه) (فارسى) ( چاپ مركز پژوهشى ميراث مكتوب ، 1382 ش )
خواهم داشت . حضرت ابراهيم پس از آنكه شيطان را از حضور خود راند به جبل ثبير درآمده و فرزند خود را خطاب كرده و گفت : اى نور ديدهء مسرّت و ابتهاج ، من در رؤيا به ذبح تو مأمور و به انفاذ و اجراى ارادهء ازليّه مجبور گشتم رأى و اعتقاد تو در اين باب چيست ؟ حضرت اسماعيل عرض نمود افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ « 1 » . حضرت اسماعيل گفت : بديهى است كه جان دادن امرى است مشكل و محتمل است كه از شدت اضطراب تو را رنجيده دل سازم و سبب نقصان اجر و مثوبات من شود ، محض اين اوّلا دستها و پايهاى مرا ببند و براى اينكه مبادا به الجاى شفقت ابوّت روى مرا ديده و از نهايت مرحمت به تقصير امر ذو الجلال جرأت و جسارت كنى مرا بر روى بخوابان و اگر مناسب دانى پيراهن مرا براى تسلّى نزد هاجر مادر من ببر ، و از من او را سلام برسان كه براى صبر و تحمّل به ارادة اللّه با آن پيراهن خود را متسلّى سازد . چون حضرت ابراهيم از فرزند خود اين جواب شنيد ، فرمود : اى فرزند دلبند من چقدر به ارادهء ازلى خوب تسليم مىشوى . دست و پايهاى اسماعيل را محكم بسته و بر روى خوابانيد . پس از آن چشمهاى خود را بهم گذاشته به گردن آن حضرت كارد برنده را به قوّت كشيد ؛ ولى حضرت جبريل به فرمان ربّ جليل دم برنده كارد را به طرف ديگر گردانيده و تيغ مسلول ابراهيم نتوانست گردن اسماعيل را قطع كند . و بنا به قولى چون حضرت ابراهيم ، اسماعيل را به طور مشروح محكم بسته و خوابانيد . اسماعيل گفت : اى پدر مهرگستر بندهاى دستها و پايهاى مرا باز كن كه امر اقدس متعال را كرها ايفا ننموده باشم . حضرت ابراهيم پس از آنكه دست و پايهاى حضرت ذبيح را گشوده و برخيزانيد حضرت اسماعيل خود به خود به طرف راست خود خوابيد و گفت : اى پدر بزرگوار من اكنون بىاينكه بر من رحمت آرى تيغ به گردنم بكش تا اينكه ملائكه ببينند كه پسرت اسماعيل هم به ارادهء خداى متعال و هم به امر پدر خود خليل ذو الجلال مطيع و منقاد مىباشد و اينگونه گواهى دهند .
--> ( 1 ) . صافات / 102 .